محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
63
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كه بندند و جامه و انگور و جز آن بر آن آويزند و او را اوننگ « 21 » و رزه « 22 » و رژه « 23 » نيز گويند . مع اللام اسبغول - [ بفتح همزه و سكون سين و فتح باء و ضم غين معجمه ] بزر قطونا باشد كه آن را اسبيوش « 1 » نيز گويند و بهرامى آن را « 2 » به شپش تشبيه كرده و مىگويد : بيت دمى نيارم كردن به خانه هيچ مقام * از آنكه خانه پر از اسبغول جانورست و در صيدنهء ابى ريحان مسطورست كه وجه تسميهء آن با سبغول آنست كه غول ، گوش باشد و چون آن شبيه به گوش اسب باشد اسبغول گويند . افتال - [ بتاى دو نقطه به وزن افعال ] پاشنده و پراكنده كننده باشد . مثالش استاد قطران فرمايد : بيت دو نوبهار پديد آمد اندر « 3 » اول سال * ز فصل سال و ز فضل شه ستوده خصال ازين بهار شده « 4 » دست جود در افشان * وزان بهار شده چشم « 5 » ابر در افتال آبسال - [ بباى موحده و سين مهمله به وزن آفتاب ] باغ را گويند . مثالش فخر گرگانى گويد : شعر همان شيپور بر صد راه نالان * بسان بلبل اندر آبسالان كذا فى الفرهنگ . آل - « 6 » چند معنى دارد : اول معصفر و ماهى درمدار كه وال « 24 » نيز گويند . دوم رنگ سرخ ، سوم مرضى كه زنان نوزائيده را واقع شود تا هفت روز و عوام را عقيده بر آنست كه جنى است موسوم به اين نام كه مزاحم زنان نوزائيده گردد . مثال معنى دوم ميرزا قاسم گونابادى در مدح سلطان ابراهيم ميرزاى ابن بهرام ميرزا گفته : شعر در اطلس آل تند و سركش * ابراهيمى درون آتش و سراب « 25 » ، و كوراب « 26 » نيز مرادف آنست « 27 » ، و آن بخاريست آبنما كه در بيابان و غيره در نيم روز نمايان شود و نه آب باشد . ال - [ بكسر همزه ] نام خداى عز و جل باشد به زبان سريانى و ايل نيز گويند . كذا فى المؤيد . آخال - [ به وزن پامال ] سقط باشد يعنى افكندنى . مثالش حكيم فرخى فرمايد : شعر از بس گل مجهول كه در باغ بخنديد « 7 » * نزديك همه كس گل معروف شد آخال و حكيم سنائى نيز فرمايد : شعر در درياى معانى در ته خر جاى ساخت * از پى دعوى به روى آنها آخال ماند و خر بمعنى لاى ته آبها باشد . و مىآيد « 8 » . آغيل - [ به وزن قابيل ] بگوشهء چشم نگريستن باشد از روى خشم . مثالش استاد حكاك فرمايد :
--> ( 1 ) « ن » : اسفيوش . ( 2 ) « ب » : او را . ( 3 ) « الف » « ن » : آمدند از ، « س » : آمدند . ( 4 ) « الف » : شدست . ( 5 ) بجز « ن » : دست . ( 6 ) اين لغت فقط در « ب » هست « الف 2 » در حاشيه آورده : آل معصفر و ماهى درمدار كه آن را وال و سيم نيز گويند و سراب و كوراب مرادف آنست . . : الخ . ( 7 ) « الف » « س » : بخندد . ( 8 ) جملهء اخير فقط در « ب » هست . ( 21 ) اوننگ ، يعنى اوشنگ رزه ، رژه ، سازو . ( 22 ) رزه ، رجه ، طنابى كه هر دو سر آن را بجايى بندند و جامه و امثال آن بر آن اندازند و به عربى شريط گويند . ( 23 ) رژه ، ريسمانى كه هر دو سر آن را بر جايى بندند و بر آن رخوت پوشيدنى اندازند . سازو . شريط . ( 24 ) وال ، بال . نوعى ماهى بزرگ فلسدار . ( 25 ) سراب ، در عربى آل سراب را گويند ( برهان ) . ( 26 ) كوراب سراب . ( 27 ) يعنى : كوراب مرادف سراب است .